تلنگر
دلش از همه چیز و همه کس گرفته بود. دفترش رو برداشت و نوشته های چند ماه رو مرور کرد.
آسمون همه ی صفحه های دفترش ابری بود. احساس می کرد توی این مدت هیچ کس به یادش نبوده و دور برش رو یه مشت آدمایی گرفتن که فقط و فقط به منفعت خودشون فکر می کنن. آدم هایی که فقط ادعا دارن و اونو توی بحرانی ترین شرایط زندگیش تنها گذاشتن ...
توی دفترش عکس کره ی زمین کشید، یه طرف نوشت من، یه طرف نوشت همه ی آدم ها......!!!!
سرشو روی میز گذاشت، چشماشو بست اما رودخونه ی اشکهاش اونقدر متلاطم بود، که سد پلکهاشو شکست و جاری شد...
وقتی از خواب بیدار شد، از سرعادت تلویزیون رو روشن کرد. برنامه ای که نمی دونست موضوعش چیه و هیچ وقت تکرارش پخش نشد...، داشت تموم می شد.
مجری برای حسن ختام جملههایی رو خوند و خداحافظی کرد. اما نمی دونست که پایان برنامش شاید برای یه نفر یه شروع تازه باشه....
و اون جملهها این بود....
آزاد مرد ، در همه ی حالات آزاد است.
اگر به مصیبتی دچار شود ، صبر می کند.
اگر گرفتار هجوم بلا گردد، شکست نمی خورد.
امام صادق (علیه السلام)
اصول کافی/ج2/ص89
,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-